|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 12:38 توسط یک قطره اشک |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 12:36 توسط یک قطره اشک |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 8:48 توسط یک قطره اشک |
سال ها پرسيدم از خود کيستم؟ آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟ ****************** *********** + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 8:47 توسط یک قطره اشک |
جان غمگين،تن سوزان،دل شيدا دارم آنچه شايسته عشق است مهيا دارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ ـــــ + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 8:46 توسط یک قطره اشک |
خسته از غم های بی پایان.... خسته از تکرار تاریک شب.... خسته از مثنوی های بی موزون و قصیده های" بی قافیه دل.... :::::::::::::::::::::::::::: + نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 17:12 توسط یک قطره اشک |
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 19:41 توسط یک قطره اشک |
حرف های ساده...... """"""""""""""""" یه روز سرد و پاییزی دلم گرفته بود از این همه ادم بی نشون"دلم خیلی خسته شده بود... دلم گفت، دستام نوشت از خزون رفته نوشت از اون همه ادم نامهربون سرد و مرده نوشت.. تو خلوت ذهنم بودم دلم صدام زد وگفت: اینبار من میگم تو بنویس گفتم تا کجا بنویسم، گفت: از روی خط دل تا اون ور دنیا بنویس از حرفهای ناگفته بنویس.... حرفهایی که بغض شده بود سر گلوم ایستاده بود و قلبمو میسوزوند. خلاصه حرف دلم، که یک نقطه بود . میخواستم این نقطه رو تاش کنم بکشم تا اون ور کهکشون دلم: نردبون قلبمو رو به اسمون خدا کنم بگم خدا جونم :سلام، بعد حرفهایی که تو دلم عمری غمباد کرده بود بگم تا بلکه کمی اروم بگیره این دل ساده... ساده گفتم ساده نوشتم! ولی حیف کسی سادگی حرفهامو از توی این کلمه های غم زده نخوند، حیف که کسی نبود که دلتنگی هامو از پشت این پرده تاریک و غمگین بخونه.... حیف که کسی ندید برق چشامو که دلتنگ نگاهش بود و حرفهایی که از سر دلتنگی وغم فراق می ریخت بیرون " اصلا بگذار بگذره و بمونه... گفت و من شنیدم :ناله کرد و اشک ریخت سر اخر گفت تا کی من بگم تا تو بنویسی و شاهد نگاه خیس بارونیت باشم ... خواستم یه نقطه شو بردارم ولی دیدم پیر و شکسته شده نشناختمش انگاری اصلا تو این دنیا نبوده ولی نه" من اونو خوب میشناختم: اخه اون رفیق غمخوار خیلی از روزهای من بود.خلاصه مخلص کلوم دلم و یه دنیا حرف ناگفته این همه سکوت که فرق اسمون پاره میکرد و ریزه ریزه: چشمهای اسمون خیس و نمناک میشد از این همه بی مهری !حرف منو دلم سر یه نقطه بود و بس... مخلص کلوم خیلی با هم اختلاط کردیم اون گفت: دستام نوشت و چشام خیس شده بود دلم ذره ذره سبک میشد .. تا که رسیدیم اخر خط گفتم بذارم نقطه سر خط ولی حرفم نا تموم مونده بود: موندم هاج واج که چی کار کنم، نوشتم اخر خط که نقطه تا نداره نقطه حرف داره حرفی که تو نگاهش غم داره" نگام کرد نگاش کردم دلم اروم شد حالا نوشتم: نقطه سر خط و حرف اخر: گفتم ،نشنیدی:نوشتم،نخوندی فقط برا تو این همه نقطه گذاشتم ولی تو هم مثل اونا نقطه هاشو ندیدی... ***************** **** + نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 19:40 توسط یک قطره اشک |
پریشانی و هوایی دیده از بارانی... قدحی شکسته و لبی اکنده از درد.... به راستی واژه های چگونه از بر اشفتگی ها عبور میکنند .. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ + نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 19:34 توسط یک قطره اشک |
زندگی اتفاق نیست یا زمان یک لحظه که در گذار" گذر یک عابر خسته از پس بی راهه های خستگی بگذرد..... زندگی زمان درد لحظات تلخ و شیرینی است : که در ذهن ما نقش میبنند..... ******************* *********** + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 16:58 توسط یک قطره اشک |
|
| |||||